تبليغاتX
من و شاگردانم - اشک خدا

من و شاگردانم

در نبرد بین روزهای سخت و انسانهای سخت ، این انسانهای سخت هستند که می مانند.

کوچيک تر که بودم فکر مي کردم بارون اشک خداست‌‌‌‌ ولي مگه خدا هم گريه مي کنه ٫ چرا بايد دل خدا بگيره  دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوي خدا رو حس کنم ٫ اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت کمي بنوشم تا پاک و آسماني شوم! آسمان که خاکستري مي شد دل منم ابري مي شد ٫  حس مي کردم که آدما دل خدا رو شکستند و يا از ياد خدا غافل شدند ٫ همه مي گفتند باران رحمت خداست ولي حس کودکانه من مي گفت:  خدا دلش از دست آدما گرفته .

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 23:24 توسط مهندس یعقوبی |