![]() |
![]() |
|
| در نبرد بین روزهای سخت و انسانهای سخت ، این انسانهای سخت هستند که می مانند. |
کوچيک تر که بودم فکر مي کردم بارون اشک خداست ولي مگه خدا هم گريه مي کنه ٫ چرا بايد دل خدا بگيره دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوي خدا رو حس کنم ٫ اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت کمي بنوشم تا پاک و آسماني شوم! آسمان که خاکستري مي شد دل منم ابري مي شد ٫ حس مي کردم که آدما دل خدا رو شکستند و يا از ياد خدا غافل شدند ٫ همه مي گفتند باران رحمت خداست ولي حس کودکانه من مي گفت: خدا دلش از دست آدما گرفته . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 23:24 توسط مهندس یعقوبی |
|
|
روزي دختر كوچكي از مرغزاري مي گذشت. پروانه اي را ديد بر سر تيغي گرفتار. با احتياط تمام پروانه را آزاد كرد. پروانه چرخي زد. پر كشيد و دور شد . پس از مدت كوتاهي پروانه در جامه پري زيبايي در برابر دختر ظاهر شد و به وي گفت: به سبب پاكدلي و مهربانيت. آرزويي را كه در دل داري بر آورده مي سازم. دخترك پس از كمي تامل پاسخ داد: من مي خواهم شاد باشم. پري خم شد و در گوش دخترك چيزي زمزمه كرد و از ديده او نهان گشت. دخترك بزرگ مي شود. آن گونه كه در هيچ سرزميني كسي به شادماني او نيست. هربار كسي راز شاديش را مي پرسد با تبسم شيرين بر لب مي گويد: من به حرف پري زيبايي گوش سپردم. زماني كه به كهنسالي مي رسد. همسايگان از بيم آنكه راز جادويي همراه او بميرد. عاجزانه از او مي خواهند كه آن رمز را به ايشان بگويد: به ما بگو پري به تو چه گفت؟ دخترك كه اكنون زني كهنسال و بسيار دوست داشتني است. لبخندي ساده بر لب مي آورد و مي گويد: پري به من گفت همه انسانها با همه احساس امنيتي كه به ظاهر دارند. به هم نيازمندند!.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 23:21 توسط مهندس یعقوبی |
|
|
این عکسها هم تقدیم به علی آقای گرانمایه به خاطر لطف زیادش.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 22:57 توسط مهندس یعقوبی |
|
|
سلام
نمیدونم دوره زمونه عوض شده یا طرز فکر ما . امروز توی مدرسه نور علوی جلسه اولیا ومربیان بود . بعد از معرفی بنده احساسم این بود که بخاطر سخت گیری های خودم روی کار بچه ها باید با یک جبهه از اولیا طرف باشم و هی به این و به اون جواب بدم . وقتی پشت بلند گو قرار گرفتم و درباره نوع تدریس و نوع انجام تکلیف صحبت کردم چهره تک تک اولیا رو میدیدم که به نشانه رضایت سری تکون میدن و با من هم نظرن . صحبتها که تموم شد اولیای زیادی برای تشکر اومدن و از اینکه تازه فهمیده بودن ما میخوایم چیکار کنیم تشکر می کردن . ولی در عوض دلم برای دانش آموز ها سوخت که از این به بعد علاوه بر معلمشون پدر مادرشون هم مو رو از ماست براشون می کشن
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 21:7 توسط مهندس یعقوبی |
|
|
چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الاهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 60 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره! چقدر خنده داره که 100 هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد! چقدر خنده داره که یه ساعت عبادت در مسجد یا کلیسا طولانی به نظر میاد اما یه ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره! چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم! چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا و خطابه و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می کنیم و آزرده خاطر می شیم! چقدر خنده داره که خوندن یه صفحه و یا بخش از قرآن یا کتاب مقدس سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه! چقدر خنده داره که سعی میکنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزو کنیم اما به آخرین ردیف یک مکان مذهبی مثل کلیسا یا مسجد تمایل داریم! چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما برای بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم! چقدر خنده داره که شایعات روز نامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما سخنان کتب مقس و قرآن رو به سختی باور می کنیم! چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدن به بهشت برن! چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی رو می شنوید دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید! خنده داره . اینطور نیست؟! دارید می خندید؟ دارید فکر می کنید؟ این حرفارو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاس گذار باشید که او خدای اعلی و دوست داشتنی است. آیا این خنده دار نیست که وقتی که می خواید این حرفارو به بقیه بزنید خیلی ها رو از لیست خودتون پاک می کنید بخاطر اینکه مطمئنید که اونها به هیچ چی اعتقاد ندارند؟!!!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 10:39 توسط مهندس یعقوبی |
|
|
یک سرگرمی جالب اگر اين قسمت را بخوانيد برايتان جالب خواهد بود و بيشتر به رياضي علاقمند مي شويد. هر عددي دوست داريد در نظر بگيريد ( مثلا عدد 674328 ) تعداد رقمهاي اين عدد را شمرده و آنرا بنويسيد ( در اين مثال 6 مي شود ) سپس تعداد ارقام زوج را شمرده کنار عدد قبلي قرار دهيد ( تعداد زوجها 4 است پس داريم 64 ) حال تعداد ارقام فرد را شمرده کنار عدد قبلي قرار دهيد ( تعداد فردها 2 است پس داريم 642 ) هم اکنون عدد 642 را داريم با اين عدد نيز مراحل با لا را تکرار کرده تعداد رقمهاي اين عدد را شمرده و آنرا بنويسيد ( 3 مي شود ) سپس تعداد ارقام زوج را شمرده کنار عدد قبلي قرار دهيد ( تعداد زوجها 3 است پس داريم 33 ) حال تعداد ارقام فرد را شمرده کنار عدد قبلي قرار دهيد ( تعداد فردها 0 است پس داريم 330 ) حالا براي عدد 330 اين کار را انجام مي دهيم تعداد رقمهاي اين عدد را شمرده و آنرا بنويسيد ( 3 مي شود ) سپس تعداد ارقام زوج را شمرده کنار عدد قبلي قرار دهيد ( تعداد زوجها 1 است پس داريم 31) حال تعداد ارقام فرد را شمرده کنار عدد قبلي قرار دهيد ( تعداد فردها 2 است پس داريم 312 ) در اين مثال مشاهده نموديم که آ خر به 312 رسيديم ما ادعا مي کنيم که هر عدد طبيعي با اين روال به 312 ختم مي شود باور نداريد امتحان کنيد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 10:32 توسط مهندس یعقوبی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 16:26 توسط مهندس یعقوبی |
|
|
امروز جمعه است و روز ماهی گیری از شانس خوب یا بد من این کوسه ی نازنین خورده به تور من ،حال مانده است حل این معما که من او را گرفته ام؟ یا او مرا گرفته است؟ من باید او را بخورم؟ یا او باید مرا بخورد؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 15:51 توسط مهندس یعقوبی |
|
|
بازگشت کودکی
پسرک گفت : " گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد . " پیرمرد گفت : " من هم همینطور . " پسرک آرام نجوا کرد : " من شلوارم را خیس می کنم . " پیرمرد خندید و گفت : " من هم همینطور " پسرک گفت : " من خیلی گریه می کنم ." پیرمرد سری تکان داد و گفت : " من هم همینطور . " اما بدتر از همه این است که... پسرک ادامه داد:آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند . بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد . " می فهمم چه حسی داری . . . می فهمم . " ( داستانکی از شل سیلور استاین )
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 15:45 توسط مهندس یعقوبی |
|
|
ایرونیا در اون دنیا!
خدا میگه: ای جبرئیل! ایرانیان هم مثل بقیه، فرزندان من هستن و بهشت به همه فرزندان من تعلق داره. اینها هم که گفتی خیلی بد نیست! برو یه زنگی به شیطان بزن تا بفهمی مشکل واقعی یعنی چی! جبرییل زنگ میزنه به جناب شیطان. دو سه بار میره روی پیغامگیر تا بالاخره شیطان نفس نفس زنان جواب میده: جهنم. بفرمایید؟ جبرییل میگه: آقا خیلی سرت شلوغه انگار! شیطان آهی میکشه میگه: نگو که دلم خونه. این ایرانیها اشک منو در آوردن به خدا! شب و روز برام نزاشتن! تا روم رو میکنم اینطرف، یه آتیشی دارن اونطرف به پا میکنن! تا دو ماه پیش که اینجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتیش بازی!...حالا هم که .... ای داد!!! آقا نکن! جبرییل جان من برم... اینها دارن آتش جهنم رو خاموش میکنن که جاش کولر گازی بذارن! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 17:4 توسط مهندس یعقوبی |
|
|
چه درس جالبی! معلّم یک کودکستان به بچههاى کلاس گفت که میخواهد با آنها بازى کند. او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکى بردارند و درون آن، به تعداد آدمهایى که از آنها بدشان میآید، سیبزمینى بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. فردا بچهها با کیسههاى پلاستیکى به کودکستان آمدند. در کیسه بعضیها ٢، بعضیها ٣، بعضیها تا ٥ سیبزمینى بود. معلّم به بچهها گفت تا یک هفته هر کجا که میروند کیسه پلاستیکى را با خود ببرند. روزها به همین ترتیب گذشت و کمکم بچهها شروع کردن به شکایت از بوى ناخوش سیبزمینیهاى گندیده. به علاوه، آنهایى که سیبزمینى بیشترى در کیسه خود داشتند از حمل این بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچهها راحت شدند. معلّم از بچهها پرسید: «از این که سیبزمینیها را با خود یک هفته حمل میکردید چه احساسى داشتید؟» بچهها از این که مجبور بودند سیبزمینیهاى بدبو و سنگین را همه جا با خود ببرند شکایت داشتند. آنگاه معلّم منظور اصلى خود از این بازى را این چنین توضیح داد: «این درست شبیه وضعیتى است که شما کینه آدمهایى که دوستشان ندارید را در دل خود نگاه میدارید و همه جا با خود میبرید. بوى بد کینه و نفرت، قلب شما را فاسد میکند و شما آن را همه جا همراه خود حمل میکنید. حالا که شما بوى بد سیبزمینیها را فقط براى یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور میخواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟» چطور میخواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟»
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 17:3 توسط مهندس یعقوبی |
|
|
این ۲تا عکس رو هم برای یادآوری خاطرات میگذارم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 17:7 توسط مهندس یعقوبی |
|
|
دیروز و فردا دست به یکی کردند دیروز با خاطرات گذشته فریبم داد و فردا با وعده های دروغین وقتی چشم گشودم امروز رفته بود! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 16:40 توسط مهندس یعقوبی |
|
|
شب امتحان آسمانی شب های امتحانات زمینی ام ، تا صبح بیدارم برای این که شاید درسی را که در طول یک ترم نخوانده ام پاس کنم ، اما ای کاش می دانستم عمری را که می گذرانم برایم به مثابه شب امتحانی است که استادش پروردگارم است و نمره ی قبولی در این درس را نمی توانم با یک شب تلاش به دست آورم. درس : زندگی تعداد واحد : به میزان ثانیه های زنده بودن استاد : خداوند تاریخ امتحان : تمام لحظات اعلام نتایج : قیامت
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 16:35 توسط مهندس یعقوبی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به وبلاگ من خوش آمدید .
امید وارم مطالب این وبلاگ برای شما مناسب باشد |
| پیوندهای روزانه |
|
کودکانه دانلود کتاب تست روانشناسی نقاشی های ناخودآگاه ، شخصیت شما را آشكار می كند آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
عکس ها و خاطره ها مطالب جالب مطالب شما مطالب علمی سوالات امتحانی حرف های ما |
|
RSS
|