تبليغاتX
من و شاگردانم
در نبرد بین روزهای سخت و انسانهای سخت ، این انسانهای سخت هستند که می مانند.

 

زير گنبد کبود
زير گنبد کبود
جز من و خدا کسی نبود
روزگار رو به راه بود
هيچ چيز
نه سفيد و نه سياه بود
با وجود اين
مثل اينکه چيزی اشتباه بود
***
زير گنبد کبود
بازی خدا
نيمه کاره مانده بود
واژه ای نبود و هيچ کس
شعری از خدا نخوانده بود
***
تا که او مرا برای بازی خودش
انتخاب کرد
توی گوش من يواش گفت:
«تو دعای کوچک منی»
بعد هم مرا
مستجاب کرد
***
پرده ها کنار رفت
خود به خود
با شروع بازی خدا
عشق افتتاح شد
سال هاست
اسم بازی من و خدا
زندگی ست
هيچ چيز
مثل بازی قشنگ ما
عجيب نيست
بازيی که ساده است و سخت
مثل بازی بهار با درخت
***

با خدا طرف شدن
کار مشکليست
زندگی
بازی خدا و يک عروسک گلی ست...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 17:7  توسط مهندس یعقوبی | 
تصميم مهم

 

 

در يکي از روستـاهاي ايتاليـا، پسر بچه شـروري بود که ديگران را با سخنـان زشتش خيلي ناراحت مي کرد.

 

روزي پدرش جعبه اي پر از ميخ به پسر داد و به او گفت: هر بار که کسي را با حرفهايت ناراحت کردي، يکي از اين ميخها را به ديوار انبار بکوب.

 

روز اول، پسرک بيست ميخ به ديوار کوبيد. پدر از او خواست تا سعي کند تعداد دفعاتي که ديگران را مي آزارد ، کم کند. پسرک تلاشش را کرد و تعداد ميخهاي کوبيده شده به ديوار کمتر و کمتر شد.

 

يک روز پدرش به او پيشنهاد کرد تا هر بار که توانست از کسي بابت حرفهايش معذرت خواهي کند، يکي از ميخها را از ديوار بيرون بياورد.

 

روزها گذشت تا اينکه يک روز پسرک پيش پدرش آمد و با شادي گفت: بابا، امروز تمام ميخها را از ديوار بيرون آوردم!

 

پدر دست پسرش را گرفت و با هم به انبار رفتند، پدر نگاهي به ديوار انداخت و گفت: آفرين پسرم! کار خوبي انجام دادي. اما به سوراخهاي ديوار نگاه کن. ديوار ديگر مثل گذشته صاف و تميز نيست. وقتي تو عصباني مي شوي و با حرفهايت ديگران را مي رنجاني، آن حرفها هم چنين آثاري بر انسانها مي گذارند. تو مي تواني چاقويي در دل انساني فرو کني و آن را بيرون آوري، اما هـزاران بـار عذرخواهـي هم نمي تواند زخم ايجاد شده را خوب کند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 15:8  توسط مهندس یعقوبی | 

 خانم نظافتچي

در امتحان پايان ترم دانشکده پرستاري، استاد ما سوال عجيبي مطرح کرده بود. من دانشجوي زرنگي بودم و داشتم به سوالات به راحتي جواب مي دادم تا به آخرين سوال رسيدم،

نام کوچک خانم نظافتچي دانشکده چيست؟

سوال به نظرم خنده دار مي آمد. در طول چهار سال گذشته، من چندين بار اين خانم را ديده بودم. ولي نام او چه بود؟!

من کاغذ را تحويل دادم، در حالي که آخرين سوال امتحان بي جواب مانده بود.

پيش از پايان آخرين جلسه، يکي از دانشجويان از استاد پرسيد: استاد، منظور شما از طرح آن سوال عجيب چه بود؟

استاد جواب داد: در اين حرفه شما افراد زيادي را خواهيد ديد. همه آنها شايسته توجه و مراقبت شما هستند، بـايد آنها را بشناسيد و به آنهـا محبت کنيد حتـي اگر اين محبت فقط يک لبخنـد يا يک سلام دادن ساده باشد.

من هرگز آن درس را فراموش نخواهم کرد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 15:5  توسط مهندس یعقوبی | 

جواز بهشت

 روزي مردي خواب ديد که مرده و پس از گذشتن از پلي به دروازه بهشت رسيده است. دربان بهشت به مرد گفت: براي ورود به بهشت بايد صد امتياز داشته باشيد، کارهاي خوبي را که در دنيا انجام داده ايد، بگوييد تا من به شما امتياز بدهم.

مرد گفت: من با همسرم ازدواج کردم، 50 سال با او به مهرباني رفتار کردم و هرگز به او خيانت نکردم.

فرشته گفت: اين سه امتياز.

مرد اضافه کرد: من در تمام طول عمرم به خداوند اعتقاد داشتم و حتي ديگران را هم به راه راست هدايت مي کردم.

فرشته گفت: اين هم يک امتياز.

مرد باز ادامه داد: در شهر نوانخانه اي ساختم و کودکان بي خانمان را آنجا جمع کردم و به آنها کمک کردم.

فرشته گفت: اين هم دو امتياز.

مرد در حالي که گريه مي کرد، گفت: با اين وضع من هرگز نمي توانم داخل بهشت شوم مگر اينکه خداوند لطفش را شامل حال من کند.

فرشته لبخندي زد و گفت: بله، تنها راه ورود بشر به بهشت موهبت الهي است و اکنون اين لطف شامل حال شما شد و اجازه ورود به بهشت برايتان صادر شد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 15:4  توسط مهندس یعقوبی | 
یه بنای استثنایی در هلند ..اولین در دنیا .. یک مجسمه از بدن انسان و تجربه ای در داخل بدن انسان

 ملکه هلند در 14 مارس 2008 از این بنای عظیم را افتتاح  کرد کرپس (به معنی جسد) در واقع   سفری در درون بدن انسان است و در خلال این سفر بازدید کنندگان در هر قسمت عملکرد و فضای حاکم بر آن قسمت از بدن را (اعم از صدا.حرکات....)را احساس خواهند نمود ..و این که تغذیه سالم ..و زندگی سالم و بعضی ورزشها چه نقشی در در بدن بازی خواهند کرد ..کرپس  در واقع  با نمایشگاه های  دائمی و وسیع و متنوع خود ضمن دادن اطلاعات مختلف و همه جانبه  امکانات آموزش و سرگرم شدن بازدید کنندگانش رو در حین این سفر فراهم نموده است..این بنای عظیم و چشمگیر به بلتدی 35 متر   در بزرگراهی واقع  در بین آمستردام و لاهه بنا شده است 

 

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 18:50  توسط مهندس یعقوبی | 
با این همه تاخیر تبریک سال نو کمی سخت است ولی من هر وقت فرصت کنم به دیدار شما می آیم

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 22:14  توسط مهندس یعقوبی | 
سلام

 اسفندماه اونم روز ۱۲ برای من یکی از قشنگترین و بهترین روزهای زندگیم بوده است روز ازدواجم . که واقعا زندگی هر کسی رو زیباتر و با مفهوم تر میکنه برای همین اینو به مادر و همسر عزیزم تقدیم  میکنم 

تقدیم به مادر  و همسر عزیزم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 20:24  توسط مهندس یعقوبی | 
تصور كنيد و پاسخ تست هاي روانشناسي را بدهيد

پرسش هاي زير را بخوانيد و موقعيت هاي داده شده را در ذهن خود به تصوير بكشيد و اولين تصويري را كه به ذهنتان مي آيد،يادداشت كنيد.سعي كنيد سوال ها را بيش از حد، بررسي نكنيد.اين آزمون، نوعي آزمون روانشناسي است، و پاسخ هاي داده شده به پرسش ها، مستقيما با ارزشها و ايده هايي كه شما در زندگي شخصي داريد، مرتبط هستند.قلم وكاغذ برداريد و جوابها را يادداشت كنيد.


1_در جنگل ، در حال قدم زدن با شخصي هستيد، شخص همراه شما كيست؟


2_باز هم در جنگل، قدم مي زنيد. حيواني را مي بينيد.ميتوانيد بگوييد چيست؟


3_چه تعامل يا ارتباطي بين شما و آن حيوان ايجاد مي شود؟


4_به اعماق جنگل مي رويد.وارد محوطه اي بدون درخت مي شويد و در مقابل خود، خانه رويايي و ايده آلي را كه در ذهن داشتيد مي بينيد آنرا توصيف كنيد؟


5_آيا دور خانه شما نرده يا توري وجود دارد؟


6_وارد خانه مي شويد. به اتاق ناهارخوري مي رويد و ميز ناهار خوري را مي بينيد.توضيح دهيد روي ميز و دور و بر آن چه مي بينيد؟


7_ از در پشت خانه خارج مي شويد. بر روي چمنها يك فنجان قرارگرفته است.جنس فنجان از چيست(سراميك،شيشه،كاغذ،چيني و . . .)؟


8_با فنجان چه مي كنيد؟


9_در حاشيه و اطراف خانه قدم مي زنيد و خود را كنار آب مي بينيد، آبي كه مي بينيد چه نوع است(دريا،اقيانوس،نهر،رودخانه،درياچه و . . .)؟


10_چگونه از روي آب مي گذريد؟


برای دیدن پاسخ ها به ادامه مطلب بروید 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 20:15  توسط مهندس یعقوبی | 

تقسيم‌بندي انسان‌ها از ديدگاه دكتر شريعتي

 

1- آنهايي كه وقتي هستند، هستند وقتي كه نيستند هم نيستند. حضور عمده آدم‌ها مبتني بر فيزيك است. تنها با لمس ابعاد جسماني آنهاست كه قابل فهم مي‌شوند بنابراين اينان تنها هويت جسمي دارند.
 
2- آناني كه وقتي هستند، نيستند وقتي كه نيستند هم نيستند (مردگاني متحرك در جهان، خود فروختگاني كه هويتشان را به ازاي چيزي فاني واگذاشته‌اند. بي‌شخصيت‌اند و بي‌اعتبار، هرگز به چشم نمي‌آيند، مرده و زنده‌شان يكي است).
 
3- آنهايي كه وقتي هستند، هستند وقتي كه نيستند هم هستند (آدم‌هاي معتبر و باشخصيت، كساني كه در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودشان هم تاثير خود را مي‌گذارند كساني كه همواره در خاطر ما مي‌مانند، دوستشان داريم و برايشان ارزش قائليم).
 
4- آنهايي كه وقتي هستند، نيستند وقتي كه نيستند، هستند (شگفت‌انگيز‌ترين آدم‌ها. در زمان بودنشان چنان قدرتمند و باشكوهندكه ما نمي‌توانيم حضورشان را دريابيم اما وقتي كه از پيش ما مي‌روند نرم‌نرم و آهسته آهسته درك مي‌كنيم . باز مي‌شناسيم، مي‌فهميم كه آنان چه بودند. چه مي‌گفتند و چه مي‌خواستند. ما هميشه عاشق اين آدم‌ها هستيم. هزار حرف داريم برايشان اما وقتي در برابرشان قرار مي‌گيريم، گويي قفل بر زبانمان مي‌زنند. اختيار از ما سلب مي‌شود. سكوت مي‌كنيم و غرق در حضور آنان مست مي‌شويم و درست در زماني كه مي‌روند يادمان مي‌آيد كه چه حرف‌ها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اينها در زندگي هر كدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 20:11  توسط مهندس یعقوبی | 

خوشبختي


در روزگار قديم، پادشاهي زندگي مي کرد که در سرزمين خود همه چيز داشت: جاه و مقام، مال و ثروت، تاج و تخت و همسر و فرزندان. تنها چيزي که نداشت خوشبختي بود و با اين که پادشاه کشور بزرگي بود به هيچ وجه احساس خوشبختي نمي کرد.
پادشاه يکي از روزها تصميم گرفت مأموران خود را به گوشه و کنار پايتخت بفرستد تا آدم خوشبختي را بيابند و با پرداخت پول، پيراهنش را براي پادشاه بياورند تا پادشاه آن را بپوشد و احساس خوشبختي کند.
فرستادگان پادشاه همه جا را جستجو کردند و به هرکسي که رسيدند، از او پرسيدند:« آيا تو احساس خوشبختي مي کني؟»
جواب آنها « نه» بود، چون هيچ کس احساس خوشبختي نمي کرد.
نزديک غروب وقتي مأموران به کاخ بر مي گشتند، پيرمرد هيزم شکني را ديدند که داشت غروب آفتاب را تماشا مي کرد

 و لبخند مي زد.
مأموران جلو رفتند و گفتند:« پيرمرد، تو که لبخند مي زني، آيا آدم خوشبختي هستي؟»
پيرمرد با هيجان و شعف گفت: « البته که من آدم خوشبختي هستم.»
فرستادگان پادشاه به او گفتند: « پس با ما بيا تا تو را به کاخ پادشاه ببريم.»
پيرمرد بلند شد و همراه آنها به راه افتاد. وقتي به کاخ رسيدند، پيرمرد بيرون در منتظر ماند تا پادشاه به او اجازه ورود بدهد.
فرستادگان پادشاه داخل کاخ رفتند و ماجرا را برايش بازگو کردند.
پادشاه از اين که بالاخره آدم خوشبختي پيدا شده تا او بتواند پيراهنش را بپوشد، بسيار خوشحال شد. پس رو به مأموران کرد و گفت:« چرا معطل هستيد؟ زود برويد و پيراهن آن پيرمرد را بياوريد تا برتن کنم.»
مأموران قدري سکوت کردند و بعد گفتند: « قربان، آخر اين پيرمرد هيزم شکن آن قدر فقير است که پيراهني برتن ندارد!! »

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 19:46  توسط مهندس یعقوبی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
به وبلاگ من خوش آمدید .
امید وارم مطالب این وبلاگ برای شما مناسب باشد

پیوندهای روزانه
کودکانه
دانلود کتاب
تست روانشناسی
نقاشی های ناخودآگاه ، شخصیت شما را آشكار می كند
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته سوم دی 1386
هفته دوم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته دوم مهر 1386
آرشیو موضوعی
عکس ها و خاطره ها
مطالب جالب
مطالب شما
مطالب علمی
سوالات امتحانی
حرف های ما
پیوندها
دستان شفا بخش
مثبت منفی
لسان الغیب حافظ شیرازی
شاعران معاصر ایرانی
سایت استاد رحیمی نژاد
وبلاگ مدرسه نور علوی
نجوای عاشقانه
مجله نجوم
شاگردِمعلم (علی جوشقانی)
وبلاگ بهنام محمدی
روز نوشته های یک معلم
قاصدک
نسیم سحر
صدای سخن عشق
مداد رنگی
صبح سفید
زاگرس
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان